|
|
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود
را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي
خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
1.آخــــــــــــــــــــــــــی طلسم امسال شکست...اولین آپ تو سال 88 ,بابت تاخیر شرمنده ام. 2.متاسفانه یادم نمی یاد این مطلب رو از کدوم سایت خوندم برای چند سال پیش بود ،اما چند روز پیش تو یه کتاب با کمی تغییر همین داستان رو خوندم برام خیلی جالب بود ,امیدوارم شما هم لذت ببرید |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:11 توسط س.ل(تارا) |
|
|
خدا می داند که چقدر سخن تلاش کرده ای وقتی سخت گریسته ای و قلبت مملو از درد است خدا اشکهایت را شمرده است وقتی احساس می کنی که زندگییت ساکن است و زمان در گذر خدا انتظارت را می کشد وقتی هیچ اتفاقی نمی افتد و تو گیج و نا امیدی خدا برایت جوابی دارد اگر ناگاه دیدگاه روشنی در مقابلت آشکار شد و اگر بارقه امیدی جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است وقتی اوضاع روبراه می شود و تو چیزی برای شکر کردن داری خدا تو را بخشیده است. وقتی اتفاقات شیرین و دلچسبی رخ داد و سراسر وجودت سر شار از شادی گشت خدا به تو لبخند زده است به یاد داشته باش: هر جا که هستی و با هر احساسی ، خدا می داند !
پیشاپیش سال ۱۳۸۸ رو تبریک میگم ان شاءالله سالی پر از سلامتی و خوشبختی و سر شار از شادی و آرامش پیش رو داشته باشید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:10 توسط س.ل(تارا) |
|
|
هنگامی که با تند باد حوادث جهان دست به گریبانی با طوفان های سخت زندگی در نبرد تا میتوانی ایستادگی کن ولی آنگاه که نه پای رفتنت ماند نه تاب ایستادن بنشین و صبر کن و بدان که طوفان های سخت زندگی را هم دورانی است و تند باد های زمانه ، زمانی می گذرند و می گذارنت که برخیزی مهم این است که تو برای برخاستن مهیا باشی
بابت تاخیر این چند وقت شرمنده ؛ امتحانات و خرابی سیستمم همه دست به دست هم داد که یه مدت نباشم شاد و موفق باشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 2:8 توسط س.ل(تارا) |
|
|
کودکی در دفتر مشقش نوشت زندگی یعنی غمی بی انتها زندگی یک قصه از اندوه و ماتم است توجه توجه : "این شعر من نیست" من حتما زیر نوشته های خودم اسمم رو مینویسم روز دانشجو مبارک شاد و سر بلند باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:44 توسط س.ل(تارا) |
|
|
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم شاعر: شهيار قنبري خواننده : فـرهاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:34 توسط س.ل(تارا) |
|
|
وقتی می اندیشم کی- یم در این دنیا چه میکنم واقعا خداوند موجودی با این پیچیدگی روحی را چرا آفرید اصلا ما چه موجوداتی هستیم به خدا اعتقاد داریم ولی کاری میکنیم که از آن منع شده ایم و بعد ناراحتی و عذاب وجدان.آخر خدایا چقدر باید قوی باشیم در برابر نفسمان تا بتوانیم در این دنیا دوام بیاوریم ، دنیایی که هزار رنگ دارد،خدایا میگویند خیلی بخشنده و کریمی ولی آیا برای کسی که هزار بار توبه کرده ولی عهد خود را شکسته،خدایا گاهی فکر میکنم چه قدر سخت است درد بی ایمانی،درد بی تو زندگی کردن گاهی اوقات فکر میکنم آخر من کی-یم یک روز چیزی را از تو طلب میکنم به لطفت به هدفم میرسم بعد اتفاقی میافتد و میگویم خدایا چرا کمکم نکردی در حالی که خودم خواسته ام.گاهی انگار که بخواهم خودم را فریب بدهم میگویم خدایا این آخرین خواسته ی من است ولی باز هم زمانی نمی گذرد و این بر من ثابت میشود که بی تو هیچم و هر لحظه و هر وقت باید با یاد تو زندگی کنم، گاهی شرمنده میشوم از این همه خواسته از این همه نیاز. خدایا من کی-یم، چی-یم،در این دنیا چه میکنم،چرا هر وقت خواسته ام بیشتر بدانم گفته اند فکر نکن دیوانه میشوی ،از آفرینش خودم در عجبم خدایا این چه موجودی است که آفریدی خدایا آخر این همه ابهام در آفرینش اشرف ترین مخلوقت برای چه؟ خدایا ای کاش وجود مادی داشتی اگر حضوری مادی داشتی اگر بالای سرمان بودی شاید گناه نکردن خیلی ساده تر بود شاید پذیرفتن تو خیلی ساده تر بود برای بی خردانی همچون من هر چند این بی خردان همیشه حرفی برای گفتن دارند آن موقع چیز دیگری می گفتند!!! خدا یا صدایم را می شنوی،میدانم که هستی میدانم از آن چه فکر میکنم به من نزدیکتری،خدایا یاریم کن اول آرامشم را که حق قانونی ام است از من گرفتند و حالا تو را که تنها پناهم هستی در روزگار بی کسی،راحت به اعتقادات من توهین میکنند و وقتی برای دفاع از خود و دفاع از شخصیت 20 ساله ام جلوشان در می آیم مرا اُمّی می خوانند خدایا از این نا مردمی ها خسته ام ،خدایا صدایم را میشنوی من خسته ام من میترسم گاهی واقعا توانی برای ادامه ندارم. خدایا بار ها صدایت کرده ام جوابم را داده ای پس این بار هم تنهایم نگذار ،خدایا یاری ام کن مرا به خود و به دیگران واگذار نکن خدایا یاری ام کن پاسخ این همه ابهام را بیابم،خدایا یاری ام کن بتوانم جواب قانع کننده ای برای کسی داشته باشم که به آن عشق می ورزم و تمام وجود من است.خدایا یاری ام کن.... س.ل(تارا)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:20 توسط س.ل(تارا) |
|
|
دوستان عزیز سلام .... شرمنده بابت اینکه این چند روز نه بلاگ خودم رو آپ کردم و نه به بلاگ های قشنگتون سر زدم..هر چند که کسی منتظرم نبود و نیست....
می ایستی که با یستانی ام؟ نارفیق ! در نیمه راهم می نهی که بتنهاییم؟ جوابم می کنی که آخرین سوالم را نادیده گرفته باشی آه چقدر بد است به این خوبی تمام کردین کسی که قرار بود هنوز ها تمام نشود چرا تقلب می کنی قلب من؟ چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟ مگر بنا نبود فلسفه بخوانیم،تاریخ بخوانیم،شعر بشورانیم حالا چه شده است که ناگهان با بهنگامی!!!! که من کفش های توقفم را هنوز سفارش نداده ام و تو می گویی: تمام! تا نا تمام بگذاری...مگر نمی دانستی؟! مگر نشانت نداده ام ، راه های نرفته ام را؟ مگر برایت نخوانده بودم ، شعر های نگفته ام را ؟ من تو را برای شعر بر نمی گزینم شعر مرا برای تو برگزیده است در هوشیاری به سراغت نمی آیم هر بار از سوزش انگشتانم در می یابم که هر بار ، نام تو را می نوشتم ام.... "حسین منزوی"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:21 توسط س.ل(تارا) |
|
|
عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول،که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم ، که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامع رنگین،زمین و آسمان را واژگون میکردم. عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم،برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و ویرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم،که در همسایه صد ها گرسنه،بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،بر لب پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم،نه طاعت می پذیرفتم ،نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده،پاره پاره از کف زاهد نمایان،تسبیح صد دانه میکردم. عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم،بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،سراپای وجود بی وفا معشوق را،پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد و گرنه من به جای او چه بودم...یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:57 توسط س.ل(تارا) |
|
|
وای من بیهوده ام ، بیهودهام در کارها وای من افتاده ام ، افتاده چون بیمار ها روز و شب می رویم و روییدنم این است این: شاخه های آهکی در زیر سقف غار ها در کویری سخت سوزان مایه ی نومیدی است استخوانی مانده باقی از تن مردار ها لاشخوران را در تنم کاویده و نادیده هیچ خشمگین کوبیده بر هم ،بالها،منقارها خیالم،خالی تر از خواب یا از یک سکوت ای شما از زندگی لبریز ها ،سرشار ها! دوستانم آدمک ها ،آدمک های گلی! دشمنانم گرگ ها،کفتار ها،خونخوار ها ... روز هایم،هفته هایم،سالهایم،چیست؟چیست؟ داستانی کهنه با تقلید ها ،تکرار ها ای که چشم انداز سبز دیده ای،آواز ده ! تا جوابم بشنوی از پشت این دیوار ها "سیمین بهبهانی"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:6 توسط س.ل(تارا) |
|
|
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست هیچ وقت مرگ رو نفهمیدم و نمی تونم بفهمم اصلا با فلسفه مرگ مشکل دارم هر وقت سعی می کنم که فراموش کنم و خودم رو مقاوم و بی اهمیت نشون بدم دوباره اتفاقی می افته که میشکنم و دوباره ایستادن برام مشکل میشه شاید این اتفاقا تو زندگی تلنگریه برای من و امثال من که سعی می کنن مرگ رو فراموش کنم شاید باید بفهمم که مرگ هم جزء تلخی از زندگی و هیچ جوری نمی شه نادیده گرفتش امروز صبح که تلویزیون رو روشن کردم تا بعد 5-6 روز بی خبری ببینم تو دنیا چه خبره تا زدم شبکه یک چشم خورد به زیر نویس فقط به آخرش رسیدم و فقط خسرو شکیبایی و تسلیت رو دیدم خیلی این خبر غمگینم کرد خیلی.. کسی که برایم خیلی آشنا بود شاید مثل یک پدر بزرگ با رفتش قلبم به همان اندازه که برای مرگ پدر بزرگم غمگین شد ، غمگین شد و پر از اندوه.... مردی بزرگ در سینمای ایران کسی که شاید هیچ وقت نمونه اش پیدا نشه کسی که یاد آور خاطرات زیبایی برام بود هنرمندی کم نظیر و شاید هم بی نظیری با اون طنین آرامش بخش صدایش هنر مندی که شنیدن شعرهای سهراب سپهری با صدایش لذتی صد چندان داشت کسی که دیگر نیست و بعد این تنها خاطرات زیبایش باقی خواهد ماند مردی که اغراق نیست اگر بگم اعتبار و آبروی سینما و تلویزیون بود مردی که کاش قدرش را در زمان بودنش بیشتر می دانستیم و کاش مسئولین صدا و سیما تنها همین امشب رو به حرمت استاد شکیبایی برنامه های شاد رو پخش نمی کردن و این حداقل کاری که باید انجام بدن... در گذشت هنرمند بزرگ و توانای سینمای ایران استاد خسرو شکیبایی رو به همگی تسلیت می گم روحش شاد و یادش گرامی وقتی بدنیا آمدیم در گوشمان اذان گفتند وقتی می میریم برایمان نماز می خوانند زندگی چقدر کوتاه است فاصله بین اذان تا نماز
س.ل(تارا) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:13 توسط س.ل(تارا) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من همان بهارت.می شناسی ام؟ نه!
هی،ندارودارت.می شناسی ام؟ نه ! گفته بودی بیایم.خواب تازه دیدی آمدم کنارت .می شناسی ام؟ نه! |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|