X
تبلیغات
نیایش

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

                                      کم که نه،هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهد

                                      عشق می ورزم عذابم می دهد

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

                                      از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

                                     بی گناهی بودم و دارم زدند

 سلام ...نمی دونم شاید بعد این تاخیر طولانی کسی دیگه منتظرم نباشه شایدم دوستانی باشن که هنوز خیلی کم رنگ نیایش رو تو خاطرشون دارن...نمی دونم چرا  اما امروز اومدم تا شاید کمی از دلتنگی هامو با شما قسمت کنم ...اومدم بگم تاخیر طولانیم بابت خستگیم بود نه بی معرفتی. دوستانی که بیشتر منو می شناسن می دونن که من از دنیای واقعی زیاد خوشم نمی یاد آدمای واقعی رو زیاد دوست ندارم دنیای مجازی تقریبا تمام زندگی من بود اما چند ماه به این نتیجه رسیدم که نه،مشکل از دنیای واقعی و مجازی نیست ما آدم هاییم که همه جا رو خراب میکنیم با افکارمون ،اعتقاداتمون وبرداشت هامون از زندگی که دوست داریم همه مثل ما فکر کنن ..هر کی مثل ما فکر کرد آدم باشعوری  اما اگه خلاف این باشه همچی رو زیر پا له میکنیم شعور و شخصیت و احترام و تمام اون چیزایی که سال ها بهش اعتقاد داشتیم و قبولشون داشتیم.... من تحقیر شدم به همین سادگی ،یه عمر از خودم تصوراتی داشتم که با تصور دیگران از خودم خیلی متفاوت نبود اما چند ماه پیش یه دوست بهم گفت که اشتباه می کنم گفت من ادم روشنفکری نیستم هیچی از زندگی حالیم نیست و کوتاه فکرم وکلی از این حرفا که احساس کردم شکستم حس کردم زیر پام بد جور خالی شده نمی دونم چه جوری یه آدم تو 1هفته می تونه از یه آدم خوب و مهربون به یه ادم بیخود و غیر قابل تحمل تبدیل شه ...من تحقیر شدم قضاوت شدم اما نه به اندازه خودم نه به اندازه تصمیمی که گرفته بودم نه به اندازه انتخاب خودم به اندازه تمام آدمهایی که انتخابشون مثل من بود...ومن مثل همیشه برای تصمیم دیگران احترام قائل شدم هیچی نگفتم..هیچی!!!اما هیچ وقت یادم نمیره همین دوست یه روزی یه جایی بهم گفت: "نظرات و افکار هر کس برای خودش محترم و شریف است و هیچ کس حق توهین به اعتقادات دیگری را ندارد حق اظهار نظر دارد اما توهین نه ! انسان هم جایز الخطاست و خداوند هم بخشاینده پس با او ندار باش."

نمی دونم شاید همچی تقصیر من بود خدایا اگه این طور بود ببخشم .اگه تقصیر من بود به احترام  تمام روز و شب هایی که دوستای خوبی برای هم بودیم ببخشم.

  فقط با یه عالم سوال بی جواب رفتم ! رفتم تا شاید بتونم  بفهمم واقعا کی – یم؟...تمام این اتفاقای بد + قبولیم تو کارشناسی ناپیوسته و برآورده شدن یه آرزو که از 6 سال  براش کم وبیش تلاش کردم همه با هم اتفاق افتاده بود...

 با مرگ دوستم کنار اومدم و ترم اول کارشناسی  با 2 تا افتاده   یه جورایی ختم به خیر شد و برای  اجرای یه قطعه موسیقی به لطف استاد عزیزم روی سن رفتم. اما بعد کلی کنجار با خودم هنوز نفهمیدم که اون دوست چرا درباره من اینجوری فکر میکرد؟؟؟ 

 هر کجا که هستید شاد باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 12:55  توسط س.ل(تارا) | 
 

سلام نمی دونم از کجا بگم چه جوری شروع کنم از روزای سختی که گذشت یا از روزهایی که در پیش دارم نمی دونم خستم خیلی خسته فکر می کردم بعد کنکور ،با کلی آرامش و آسودگی خیال می شینم و به کاریی که دوست دارم و چند ماهی ازشون محروم بودم می رسم.نمی دونم چی شد نمی دونم از کجای این اتفاق بنویسم نمی دونم اصلا بگم یا نه؟هیچ وقت دوست نداشتم اینجا به یه دفتر خاطره تبدیل شه اما اینبا ر اینقدر خستم اینقدر حرف برا گفتن دارم اینقدر پشیمون که از الان تا هر وقت که بخواین حرف برا گفتن دارم

 نمی دونم چرا سرنوشتم اینجوری شده نمی دونم چرا شادی های من با غم دیگران باید گره بخوره خستم به خدا خستم خسته تر از هر چی که فکرشو بکنید!شما جای من بودین چه حالی داشتین ؟

 5روز بیشتر از کنکورم نگذشته بود که یه خبر بد تمام برنامه هام رو بهم زد ...اصلا باورم نمی شد آخه چرا دوست صمیمی دوران دبیرستان من!!!!!!!!

حتما تجربه کردین بهترین دوستای زندگی هر آدمی دوست دوران دبیرستانش اما من بازم از این نعمت محروم شدم .یعنی محرومم کرد نخواست که باشه نخواست که بمونه ،نتونست تحمل کنه زندگی رو آدما رو آدمایی که هیچ وقت درکش نکردن،هیچ وقت نفهمیدنش هر راهی رو تجربه کرده بود تا آرامش تو زندگیش به اندازه و به صداقت و پاکی عشقش جریان داشته باشه .

 نشد،نذاشتن ،نخواستن ،خسته بود خیلی خسته.هیچ راهی نبود که امتحان نکرده باش از خیلی چیزای گذشت از خواسته هاش از آرزوهاش از دوستاش حتی کمی هم از من به خاطر آدمی که دوسش داشت ؟من هیچ وقت عشق رو به اندازه ای که اون فهمید ،درک کرد ،باهاش زندگی کرد؛ نفهمیدم.همه راضی بودن حتی خانوادهاشون. شاید می دونست ادامه این عشق به نفعش نیست فکر کنم 87 یاشایدم86 خبر نامزدیشون رو بهم داد همیچی خیلی خوب بود یا شایدم اینقدر خانوم بود که اینجوری وانمود می کرد اما نه همچی اونقدر که می گفت خوب نبود .

 آخرین باری که با هم حرف زدیم اوایل تیر بود صداش خسته بود،کلی باهم حرف زدیم ،کلی خندیدم،می گفت دلم برات تنگ شده؟ قرار بود بعد کنکور و امتحانات پایان ترمش همدیگرو ببینیم.نتونست تحمل کنه ،من همیشه عشق رو  از صداش از حرفاش از صبرش از مهربونیش احساس می کردم اما اون نمی فهمید یا به اندازه"هانی "نمی فهمید.خیلی دیر فهمید وقتی که همچی از نظر هانی تموم شده بود وقتی که احساس کرد که دیگه نمی تونه تحمل کنه وقتی که دیگه نخواست باشه پدون اون هم نمی توست زندگی کنه یه راه فقط براش مونده بود..حتی قرارمونم یادش رفت!!!!بی خداحافظی ،بدون اینکه به دل تنگم فکر کنه بی اینکه به آرزوهای مامان باباش فکر کنه  با اون قرص های لعنتی برا همیشه رفت...بی خداحافظی!!!

 وقتی به نامزدش خبر دادن، نمی دونم شاید تازه به صداقت حرفای هانی ایمان آورده بود اما خیلی دیر بود دیگه از دست هیچ کس کاری بر نمی یومد...اونم ترجیح داد بدون هانی زندگی نکنه ،اونم عاشقش بود اما خیلی دیر ابراز کرد خیلی دیر....

 این روزا باید بهترین لحظ های زندگیم می بود ؛چیزی که 6 سال آرزوشو داشتم کم و بیش براش تلاش کردم حالا که تو یه قدمیشم اما انرژی و انگیزه این یه قدم آخر رو ندارم...

 این روزا برام خیلی سخت گذشت ،یادش، خاطره هاش،آرزوهاش،چهره مهربون و خوشگلش هیچ وقت از خاطرم نمی ره....گلم ،خوبم ،عزیزم همیشه به یــادتــــــــم...خداحافظ....

 


نمی دونم تا حالابه قداست ثانیه و لحظه فکر کردین یا نه؟که ممکنه فردایی وجود نداشته باشه؟؟

فراموشم نکنید... بی خداحافظی ترکم نکنید من از فراموش شدن می ترسم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:32  توسط س.ل(تارا) | 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت و مرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.

همچنان كه سقوط مي كرد ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

در آن لحظه فكر مي كرد كه چقدر مرگ به او نزديك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق شده بود. در اين لحظه چاره اي جز آنكه فرياد بكشد :

"
خدايا كمكم كن! " ، برايش باقي نمانده بود.

ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد :



"
از من چه مي خواهي ؟ "

-
خدايا نجاتم بده !

-
واقعا باور داري كه من مي توانم نجاتت بدهم؟
-
البته كه باور دارم.

-
اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن ...



يك لحظه سكوت ...


و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.


گروه نجات مي گويند، روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...

او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.

شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟

آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟

در مورد خداوند يك چيز را نبايد فراموش كرد :

هرگز نگوئيد كه او شما را فراموش كرده و يا تنها گذاشته.

هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست.

به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.

 


1.آخــــــــــــــــــــــــــی طلسم امسال شکست...اولین آپ تو سال 88 ,بابت تاخیر شرمنده ام.

2.متاسفانه یادم نمی یاد این مطلب رو از کدوم سایت خوندم برای چند سال پیش بود ،اما چند روز پیش تو یه کتاب با کمی تغییر همین داستان رو خوندم برام خیلی جالب بود ,امیدوارم شما هم لذت ببرید

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:11  توسط س.ل(تارا) | 
 

خدا می داند که چقدر سخن تلاش کرده ای

وقتی سخت گریسته ای و قلبت مملو از درد است

خدا اشکهایت را شمرده است

وقتی احساس می کنی که زندگییت ساکن است و زمان در گذر

خدا انتظارت را می کشد

وقتی هیچ اتفاقی نمی افتد و تو گیج و نا امیدی

خدا برایت جوابی دارد

اگر ناگاه دیدگاه روشنی در مقابلت آشکار شد

و اگر بارقه امیدی جرقه زد

خدا در گوشت نجوا کرده است

وقتی اوضاع روبراه می شود و تو

چیزی برای شکر کردن داری

خدا تو را بخشیده است.

وقتی اتفاقات شیرین و دلچسبی رخ داد و

سراسر وجودت سر شار از شادی گشت

خدا به تو لبخند زده است

به یاد داشته باش:

هر جا که هستی  و با هر احساسی ،

خدا می داند !

 


پیشاپیش سال ۱۳۸۸ رو تبریک میگم ان شاءالله سالی پر از سلامتی و خوشبختی و سر شار از شادی و آرامش پیش رو داشته باشید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:10  توسط س.ل(تارا) | 
 

هنگامی که با تند باد حوادث جهان دست به گریبانی

با طوفان های سخت زندگی در نبرد

تا میتوانی ایستادگی کن

ولی آنگاه که نه پای رفتنت ماند

نه تاب ایستادن بنشین و صبر کن

و بدان که طوفان های سخت زندگی را هم دورانی است

و تند باد های زمانه ، زمانی می گذرند

و می گذارنت که برخیزی

مهم این است که تو

برای برخاستن

                             مهیا باشی

 

بابت تاخیر این چند وقت شرمنده ؛ امتحانات و خرابی سیستمم همه دست به دست هم داد که یه مدت نباشم

شاد  و موفق باشید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 2:8  توسط س.ل(تارا) | 
 

کودکی در دفتر مشقش نوشت زندگی یعنی غمی بی انتها

زندگی یعنی شکست شیشه ای در هجوم بی امان سنگها

زندگی یعنی سکوت مادرم از غم و اندوه و درد

رختشویی در زمستانهای سرد

زندگی یعنی که هر شب خواهرم ناله از چشمان بی سویش کند

مادرم هم با غم درماندگی با نوازش دست در مویش کند

زندگی یعنی که من در دفترم جای گل یک سفره ی خالی کشم

یا به جای خانه ای با دود کش خانه ای با سقف و بی قالی کشم

باز فردا کودکان کوچه مان خنده کند بر پیراهن پر وصله ام

خنده های شادو بی غم می کنند

مشق های ریز من را باز هم می زند خط آموزگار

باز هم می گوید:اوی کوری مگر عینکی همراه خود فردا بیار

هر کدام از بچه های مدرسه می دود دنبال من می خندد....

آه جرم من فقر است و رنج و بی کسی

می خورم سیلی به جرم این گناه

بار هم خواهم نوشت از زندگی

زندگی زخم عمیقی بر تن است

 زندگی یک قصه از اندوه و ماتم است

زندگی موضوع انشای من است...

  توجه توجه : "این شعر من نیست" من حتما زیر نوشته های خودم اسمم رو مینویسم


روز دانشجو مبارک شاد و سر بلند باشید

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:44  توسط س.ل(تارا) | 
 

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ ما می‌خوانیم

ما به اندازه‌ ما می‌بینیم
ما به اندازه ما می‌چینیم
ما به اندازه‌ ما می‌گوییم
ما به اندازه‌ ما می‌روییم

من و تو
کم نه که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم

من و تو

 حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو

 حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده با هم باشیم

گفتنی‌‌ها کم نیست

                                                                                                                          شاعر: شهيار قنبري

                                                                                                                           خواننده : فـرهاد

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:34  توسط س.ل(تارا) | 
 

وقتی می اندیشم کی- یم در این دنیا چه میکنم واقعا خداوند موجودی با این پیچیدگی روحی را چرا آفرید اصلا ما چه موجوداتی هستیم به خدا اعتقاد داریم ولی کاری میکنیم که از آن منع شده ایم و بعد ناراحتی و عذاب وجدان.آخر خدایا چقدر باید قوی باشیم در برابر نفسمان تا بتوانیم در این دنیا دوام بیاوریم  ، دنیایی که هزار رنگ دارد،خدایا میگویند خیلی بخشنده و کریمی ولی آیا برای کسی که هزار بار توبه کرده ولی عهد خود را شکسته،خدایا گاهی فکر میکنم چه قدر سخت است درد بی ایمانی،درد بی تو زندگی کردن گاهی اوقات فکر میکنم آخر من کی-یم یک روز چیزی را از تو طلب میکنم به لطفت به هدفم میرسم بعد اتفاقی میافتد و میگویم خدایا چرا کمکم نکردی در حالی که خودم خواسته ام.گاهی انگار که بخواهم خودم را فریب بدهم میگویم خدایا این آخرین خواسته ی من است ولی باز هم زمانی نمی گذرد و این بر من ثابت میشود که بی تو هیچم و هر لحظه و هر وقت باید با یاد تو زندگی کنم، گاهی شرمنده میشوم از این همه خواسته از این همه نیاز.

خدایا من کی-یم، چی-یم،در این دنیا چه میکنم،چرا هر وقت خواسته ام بیشتر بدانم گفته اند فکر نکن دیوانه میشوی ،از آفرینش خودم در عجبم خدایا این چه موجودی است که آفریدی خدایا آخر این همه ابهام در آفرینش اشرف ترین مخلوقت برای چه؟

خدایا ای کاش وجود مادی داشتی اگر حضوری مادی داشتی اگر بالای سرمان بودی شاید گناه نکردن خیلی ساده تر بود شاید پذیرفتن تو خیلی ساده تر بود برای بی خردانی همچون من هر چند این بی خردان همیشه حرفی برای گفتن دارند آن موقع چیز دیگری می گفتند!!!

خدا یا صدایم را  می شنوی،میدانم که هستی میدانم از آن چه فکر میکنم به من نزدیکتری،خدایا یاریم کن اول آرامشم را که حق قانونی ام است از من گرفتند و حالا تو را که تنها پناهم هستی در روزگار بی کسی،راحت به اعتقادات من توهین میکنند و وقتی برای دفاع از خود و دفاع از شخصیت 20 ساله ام جلوشان در می آیم مرا اُمّی می خوانند خدایا از این نا مردمی ها خسته ام ،خدایا صدایم را میشنوی من خسته ام من میترسم گاهی واقعا توانی برای ادامه ندارم. خدایا بار ها صدایت کرده ام جوابم را داده ای پس این بار هم تنهایم نگذار ،خدایا یاری ام کن مرا به خود و به دیگران واگذار نکن خدایا یاری ام کن پاسخ این همه ابهام را بیابم،خدایا یاری ام کن بتوانم جواب قانع کننده ای برای کسی داشته باشم که به آن عشق می ورزم و تمام وجود من است.خدایا یاری ام کن....

                                                                                                                         س.ل(تارا)    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:20  توسط س.ل(تارا) | 
 

دوستان عزیز سلام ....

شرمنده بابت اینکه این چند روز نه بلاگ خودم رو آپ کردم و نه به بلاگ های قشنگتون سر زدم..هر چند که کسی منتظرم نبود و نیست....

 

می ایستی که با یستانی ام؟

نارفیق !

در نیمه راهم می نهی که بتنهاییم؟

جوابم می کنی که

آخرین سوالم را نادیده گرفته باشی

آه چقدر بد است به این خوبی

تمام کردین کسی که قرار بود هنوز ها تمام نشود

چرا تقلب می کنی قلب من؟

چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟

مگر بنا نبود فلسفه بخوانیم،تاریخ بخوانیم،شعر بشورانیم

حالا چه شده است که ناگهان با بهنگامی!!!!

که من کفش های توقفم را هنوز سفارش نداده ام

و تو می گویی:

                  تمام!

تا نا تمام بگذاری...مگر نمی دانستی؟!

مگر نشانت نداده ام ، راه های نرفته ام را؟

مگر برایت نخوانده بودم ، شعر های نگفته ام را ؟

من تو را برای شعر بر نمی گزینم

شعر مرا برای تو برگزیده است

در هوشیاری به سراغت نمی آیم

هر بار از سوزش انگشتانم در می یابم

که هر بار ،

             نام تو را می نوشتم ام....

                                                                                        "حسین منزوی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:21  توسط س.ل(تارا) | 
 

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول،که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامع رنگین،زمین و آسمان را واژگون میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم،برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم،که در همسایه صد ها گرسنه،بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم،نه طاعت می پذیرفتم ،نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده،پاره پاره از کف زاهد نمایان،تسبیح صد دانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم،بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،سراپای وجود بی وفا معشوق را،پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد و گرنه من به جای او چه بودم...یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد.

                            عجب صبری خدا دارد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:57  توسط س.ل(تارا) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من همان بهارت.می شناسی ام؟ نه!
هی،ندارودارت.می شناسی ام؟ نه !
گفته بودی بیایم.خواب تازه دیدی
آمدم کنارت .می شناسی ام؟ نه!

نوشته های پیشین
بهمن 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
نجوا
آدمک
آذرخشانی رو به خاموشی(حذف شد)
سایت شخصی مهران مدیری
سایت هواداران مهران مدیری
مهرانا جان (مهران مدیری)
آتنا جان (مهران مدیری)
سکوت سرد
شعرهای مینا صدیقی
سایت بابک برزویه(عکاس)
حجة الاسلام شهاب مرادی
سایت کامران نجف زاده(خبرنگار)
به نام زیباترین...
ناگفته های تارا
با چشم ها .....
بیابان را سراسر مه گرفته است...
عالیجناب عشق(سارا جون)
ع+ش+ق...گمگشته آرزو
حرفهای جامعه امروزی
هنر و ادبیات
سالهای بلند من بی تو (ستاره جون)
فانوسی برای تاریکی
مجله هنرمندان(سردار مجنون)
روانشناسی
... پنجره‌ي انتظار ...
گم گشته....... دیار عشق
تو می تونی ...
حبیب شوکتی نیا
مجنـــون شقایـــق
امین حیایی ستاره پولساز و پرکار سینما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان